فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
982
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
مقعد ( تهيگاه ) ، سستى . الوَرِب - « العِرْقُ الوَرِبُ » : رگ فاسد . الوَرْبَة - مقعد ، تهيگاه . وَرِثَ - - وِرْثاً و وَرْثاً و إرْثًا و إرْثَةً ورِثَةً و تُرَاثًا فلاناً : دارائى فلانى پس از مرگش بوى رسيد . وَرَّثَ - تَوْرِيثاً [ ورث ] الرجُلَ مالًا : او را وارث خود قرار داد ، - الرَّجُلُ فلاناً : وى را از ورثهء خود قرار داد . الوِرْثَ - مص ، مرادف ( الإِرْث ) است . وَرِخَ - يَوْرَخُ وَرَخاً العجينُ : آب خمير زياد شد و نرم گرديد . وَرَّخَ - تَوْرِيخاً [ ورخ ] الكتابَ : واژه ايست در ( أَرَّخَه ) . وَرَدَ - - وُرُوداً الماءَ : به آب وارد شد ، به آب زد ، - الْمَاءَ و غيرَه : به سوى آب رفت ، به آب نزديك شد و دسترسى پيدا كرد ، - الرّجُلُ : حاضر شد ، - تِ الحُمَّى : تب به صورت منطقع بسراغ او آمد ، تِ الشّجرةُ : درخت گل كرد . وَرُدَ - يَوْرُدُ وُرُودَةً الفرسُ : اسب سرخ گون به رنگ زرد بود . وُرِدَ - الرجُلُ : آن مرد تب كرد ، - عليه بِفُلان : او را نزد فلانى آوردند . وَرَّدَ - تَوْرِيداً [ ورد ] الشجرُ : درخت گل كرد ، ، - تِ الْمرأةَ : زن به چهرهء خود سرخاب ماليد ، - الثّوبَ : جامه را به رنگ گل در آورد . الوَرْد - ج وُرُود ( ن ) : گل سرخ ، گل رُز كه داراى انواع بوى خوش و عطر مىباشد ، شكوفهء درخت ، - ج وُرْد و وِرَاد و أَوْرَاد ( ن ) : زعفران ، - ( ح ) : شير ، دلاور ، - مِنَ الخيل : است سرخ رنگ متمايل به زردى ؛ « وَرْدُ ذَفْراءَ » : ( ن ) : گونه اى گل . الوِرْد - تشنگى ، آبى كه وارد مىشود و جريان پيدا مىكند ، ارتش ، گروهى از پرندگان ، - ج أوْرَاد : تب ، نظارت بر آب و جز آن ، يك جزو از قرآن كه هر شب آن را بخوانند . الوُرْدَة - رنگ اسبان گلى رنگ مانند ( الغُبْسَة و الشُّقْرَة ) . الوَرْدَة - يك دانه گل ، يك بوته گل ، يك شكوفه . الوَرْدِيّ - آنچه كه به رنگ گلى باشد . الوَرْدِيَّات - رسته اى از درختان و گياهان است مانند گل و سيب و زرد آلو و سنجد و به . الوِرْدِيَان - پاسدار و نگهبان . - اين كلمه ايتاليائى است - . الوَرْدِيَّة - مؤنث ( الوَرْدِيّ ) است ، - ( ن ) : نام بوته گلى از رستهء ( الوَرْديّات ) است ، - و در نزد مسيحيان كاتوليك نوعى عبادت است بپاس حضرت مريم كه در روز يكشنبه اول هر ماه انجام مىپذيرد . وَرَسَ - - وُرُوساً النبتُ : گياه سبز شد . وَرِسَ - يَوْرَسُ وَرَساً الصخُر : بر روى تخته سنگ خزه بر آمد و سبز رنگ شد . وَرَّسَ - تَوْرِيساً [ ورس ] الثوبَ : جامه را با مادهء ( وَرْس ) به رنگ زرد در آورد . الوَرْس - ( ن ) گياهى است به شكل كنجد زرد رنگ كه با آن رنگ زرد كنند و از آن زعفران پديد مىآيد . الوَرِس - من الثياب : جامهء سرخ رنگ . الوَرْسِيّ - آنچه كه با وَرْس رنگ آميزى شده باشد . وَرَشَ - - وَرْشاً و وُرُوشاً : آزمند شد و بدنبال كارهاى پست و ناپسنديده رفت ، - شَيئاً من الطَّعام : غذا را با حرص و آز خورد ، - على الْقَوم : بر قوم در حالى كه غذا ميخوردند وارد شد و به او تعارف غذا نكردند ، - ه بِفُلان : او را عليه فلانى برانگيخت . وَرِشَ - يَوْرَشُ وَرَشاً : سر زنده و با نشاط شد . وَرَّشَ - تَوْرِيشاً [ ورش ] بين القوم : ميان قوم فتنه برانگيخت . الوَرْش - مص ، غذائى است كه از شير درست كنند . الوَرَش - دردى كه در شكم پديد آيد . الوَرِش - سر زنده و سبكبال ، « ولدٌ وَرِش » : در زبان متداول بر فرد پر تحرّك و با نشاط اطلاق مىشود . الوَرَشَانُ - ج وِرْشَان و وَرَاشِين ( ح ) : گونه اى كبوتر زمينى به رنگ كدر كه بر روى دم آن سفيدى باشد ، قمرى . الوَرَشَانَة - ( ح ) : مؤنث ( الوَرَشَان ) است . الوَرْشَة - گروهى از معلمين و كارگران كه با هم مشغول كار باشند . الوَرِشَة - ج وَرِشَات : مؤنث ( الوَرِش ) است . وَرَّطَ - تَوْرِيطاً [ ورط ] ه : او را دچار ناراحتى كرد و به سختى انداخت ، - ابلَه فى ابلٍ أُخْرى : شتران خود را در شتران ديگرى گم كرد . الوَرْطَة - ج وَرَطَات و وِرَاط : گل و لاى ، زمين پر از گل و لاى كه گوسفندان در آن افتند و رهائى نيابند ، زمين هموار كه راهى بدان نباشد ، چاه ، درهء ناهموار ، نابودى ، هر امرى دشوار كه رهائى از آن سخت باشد . وَرَعَ - يَرَعُ وَرَعاً و وَرْعاً و وَرُوعاً و وُرُوعاً : از گناه بدور و از معصيت روى گردان شد ، ترسيد ، - وَرْعَةً و وَرَاعَةُ و وُرْعَةً و وَرَاعاً و وُرُوعاً و وُرْعاً وُرُعاً : ضعيف و ناتوان شد . وَرِعَ - يَرعُ و يَوْرَعُ وَرَعاً و وَرْعاً و وُرُوعاً و وُرُوعاً : از گناه فاصله گرفت و از شبهات و معاصى روى گردان شد ، - يَرِعُ وَرَاعَةً عَنْ كذا : از آن كار دست برداشت . وَرُعَ - يَوْرُعُ وَرَعاً و وَرْعاً و وَرُوعاً و وُرُوعاً : از گناه دورى جست و از شبهات و معاصى روى گردان شد ، - وَرْعَةً و وَرَاعَةً و وُرْعَةً و وَرَاعاً و وُرُوعاً و وُرُعاً و وُرُعاً : ضعيف و ناتوان شد ، ترسو و كوچك شد ، - وَرَاعَةً و وُرْعاً و وُرُوعاً : دارائى او چيزهائى خُرد و ريز شد . وَرَّعَ - تَوْرِيعاً [ ورع ] فلاناً عن كذا : فلانى را از چيزى باز داشت ، - بَيْنَهما : در ميان آن دو فاصله انداخت ، - الإبلَ عَن الْمَاء : شتر را از آب برگردانيد ، - الفرسَ : اسب را با لگام نگهداشت . الوَرَعَ - مص ، اجتناب از گناه و معصيت ، - ج أورَاع : پرهيزگارى ؛ - « رجُلٌ وَرَعٌ » : ترسو و ناتوان و نيازمند . الوَرِع - پاكدامن و پرهيزگار . الوَرِيع - نگهدارندهء نفس و پرهيزگار .